ديدار از سلدوز

امروز روز سومی است که سلدوز هستم. تقریبا از تعطیلات عید تا حالا نتوانستم به سلدوز سر بزنم. بالاخره زندگی مدرن و درگیری و فراموشی سنت و گذشته ها را هم دارد

فرصتی شد که به مزار شهدا سری بزنم و حال و احوالی از آنها بپرسم. تقریبا یکی دوسالی بود که به اینجا نیامده بودم و از احوالشان بیخبر بودم.

بر سنگ مزار شهیدی شعری حک شده که هر وقت از مقابلش رد میشوم چند دقیقه ای متوقفم می کندو به اندیشه وامیداردم:

«با دلی روشن دراین ظلمت سراافتاده ام 

                               نور مهتابمکه در ویرانه ها افتاده ام

                                                 سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک

                                                                         تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام!» 

این شعر را که دیدم به یاد نوشته ای افتادم که سه چهار سال قبل به یاد یکی از شهدای مفقودالجسد که تازه بازش گردانده بودند نوشته بودم.

بد نیست شما هم ببینیدش:

«شهيدي بود به نام  قاسم.ر كه من فقط تعريف­اش را از مادرم و فاميل شنيده بودم.  مردم می گفتند جنازه­اش در پشته­اي در ارتفاعات «ماووت» مفقود شده است...مفقود كه نه!...جا مانده است ...و بعد از سالها چشم انتظاري مادرش، بالاخره در سال 78 بازش گرداندند.

خواهرم مي­گفت مادرش هنوز وسايلهايش را نگه داشته و اتاقش را دست نزده و دوچرخه­اش را هنوز بر ايوان خانه تكيه داده و منتظر بازگشت فرزندش است.

و عاقبت هم او آمد ...اما چه آمدني... من در مراسم تشييع جنازه اش نبودم و در تعطیلات تابستان که به خانه آمدم متوجه بازگشتش شدم

 شبي به زيرزمين خانه­مان رفتم و كتابهاي قديمي­ام را از جعبه در آوردم. كتاب فارسي سال سوم دبستانم را از لابلاي كتابها بيرون كشيدم و ورق زدم. گذشته ها در مقابل چشمانم آمد نيمكت كهنه ولي صميمي كلاس سوم 4 دبستان انقلاب اسلامي و بچه هاي مهربان سلدوز ...كتاب فارسي را ورق زدم و به درس حسنك رسيدم اندكي خواندمش و ناخودآگاه اشكم جاري شد ...روح شهيد در برابرم حاضر شد و مرا به نوشتن وادار كرد ... با همان زبان ساده بچه دبستانی­ها:

خروسه مي­گه: قوقولي قوقو             مْردم از گشنگي، حسنك كجايي 

جيك جيكو مي­گه: جيك جيكو جيكو    امون از  تشنگي ...حسنك كجايي

گاوتون حالا         ديگه شير نمي ده          كفتره ديگه         آسمون نميره ... حسنك كجايي

درخت تو باغچه            گلها تو گلدون        سوختن از تشنگي   ... حسنك كجايي

مي خوام بگم كه        مادرت مريضه        خودش هم مي گفت كه 

فردا صبح مي ميره....حسنك كجايي

خواهرم مي گفت: زن بيچاره          اوونقدر گريه كرد    ديگه نميتونه    سوزنو نخ كنه...حسنك كجايي

حسن و وحيد     دو تا همكلاسيت      به جاي تو در       نيمكتت گذاشتن        يه شاخه گل ....شاخه گل سرخ      

ماهيا هر شب        توي رودخوونه    گريه مي كنن ...همگي با هم  

بچه ها صبح ها       مي گن همصدا         كبكها مي خونن    همه همنوا 

 يعني كه مي گن : حسنك كجايي؟ 

....................

و قطره اشكي از كنار چشمم لغزيد و بر برگ كتاب قديمي­ام افتاد ...درست روي قصه حسنك ...

دوران انقلاب و دفاع مقدس در سلدوز چه دوران خوشي بود .... هرچند که من از آن دوران فقط عطری به مشام دارم که هراز چند گاهی حس­اش میکنم»

روحشان شاد ... راهشان پر رهرو

/ 0 نظر / 13 بازدید