شب بعثت

آيدين

زمين سرد و بي روح بود و جنبندگان همه افسرده و پژمرده، نجواي مرگ را بر گوش99D_37.jpg هم زمزمه ميكردند.

فطرت مرده بود و عشق به مفهومي ناآشنا مبدل گشته بود.

آسمان تيره و ظلماني و دشتها مالامال از سرما و اندامها كرخت و بي حال و جهل تمام گستره زمين را در نورديده بود و هيچ بارقه اميدي بر دل زمينيان برنميتايبد و همگان در آتش جهل و ظلمت و شهوت و گناه مي سوختند.

ناگهان آسمان برقي زد و آن عهد آسماني رخ نماياند و و عالم را روشن كرد و فردايش محمد با كتابي از كوه نور پايين آمد كه دواي درد جهل و ظلم و گناه بود.

امشب را به ياد آن شب گرامي بداريم

/ 0 نظر / 14 بازدید