«قصه انقلاب»

«قصه انقلاب»

Aziz_najafpour@yahoo.com

«و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا"... »     (بقره ٣٧-٣۶-٣۵)

«و گفتیم ای آدم! خود و همسرت در این باغ سکونت گیرید و از هرکجای آن که خواهید، فراوان بخورید و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود . پس شیطان هر دوی آنها را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را بدر آورد و فرمودیم : فرود آیید، شما دشمن همدیگرید و برای شما در زمین قرارگاه است، و تا چندی برخورداری خواهید بود . پس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و خدا او را ببخشود آری! اوست که توبه پذیر مهربان است . »

پیروزی انقلاب اسلامی ، تحقق آن وعده الهی بود که خداوند برای مومنین جهادگر فی سبیل الله بر شمرده است و اینگونه بود که مومنان به پاس زحمات و ایثاری که در راه خدا متحمل گردیدند، گام به بهشت گونه ای گذاردند که باغبانش می گفت: «از هر کجای آن که خواهید فراوان بخورید » 

هزاران شهید بهای ورود به این بهشت گونه بود. بهشت گونه ای که دیگر در آن راحت می توانستی بدور از فشار شیطان و شیطان صفتان که کمر همت بسته اند تا مومنان را غمگین و افسرده کنند و یا با سخنان لغو و گناه آلوده، فشاری مضاعف بر دوششان تحمیل نمایند، در راه خدا جهاد کنی مسجد بسازی به کمک آوارگان و یتیمان و فقیران بشتابی و با جماعت همراه شوی ونماز جماعت بر پا داری و از فضای معنوی جامعه دینی استفاده کنی و آخرتی بهتر، هم برای خود و هم برای دیگران مهیا  سازی و یا به جنگ ظالمان بروی و مستضعفان را از زیر یوغ جهل و ظلم نجات دهی و زمینه را برای خوب شدن آنان که می خواهند خوب بشوند، آماده کنی و خود در غروبی دل انگیز بر بلندایی بنشینی و فرو رفتن خورشید را بنگری!

دیگر راحت می توانستی باغچه ای پر از گلهای محمدی بکاری تا سحرگاهان که نسیم می وزد عطر دل انگیز گلهای تازه شکفته باغچه­ات، کوچه پس کوچه های شهر را پرکند و از حصار ها در گذرد و سر به صحراها و بیابانها بگذارد و از شرق تا غرب عالم را با خود همراه کند و دلمردگان را طراوتی دوباره ببخشد و عاشقان را شوری دوباره و تشنگان را جامی دوباره عطا کند .

دیگر پسربقال سرکوچه­ تان می توانست بدون احساس حقارت از نداشتن ماشینی با کلاس مثل ماشین فلان آقا، تو را هم سوار بر ترک دوچرخه زنگ زده اش بکند و دو نفری کوچه پس کوچه های شهر را که دیگر پر از خدا و عرفان شده است ، بگردید و بدون دیدن دخترکان ناآگاهی که با نیرنگ، بزک کرده و به خیابان فرستاده شده­اند، در مورد نحوه حل مشکلات مردم و درمان صدها زخم استضعاف و اسارت مادی و روحی آنان بیندیشی و با شور و شعف ناشی از احساس حریت و آزادی از دست شیطان و نفس، آرام بگیری

می توانستی مطمئن باشی که دیگر فلان گردن کلفت، جرات تجاوز و زورگفتن به تو را نخواهد داشت و اگر هم چنین چیزی رخدهد، قوه قهریه ای در هیات حاکمه خفته است که متجاوز را به صلابه خواهد کشید و مظلوم را به حقوقش خواهد رسانید .

دیگر می توانستی مطمئن باشی که خود و برادر و خواهرهایت با جبر آموزش طبقاتی، از تحصیل محروم نخواهید شد و فرمان انوشیروان33 که فقط اشراف و شاهزادگان را محقّ تحصیلا ت می دانست برای همیشه در گور خواهد شد و هر کس فقط به تناسب هوش و استعداد و همت و تلاش شخصی خودش، درجات علمی را به انتخاب خویش طی خواهد کرد .

دیگر می توانستی مطمئن باشی که کسی با کار کمتر،بیشتر از تو نخواهد خورد و کسی نخواهد توانستبا تکیه بر گنج پدر، که معلوم نبود قبلا از کدام راه نامشروعی انباشته گشته است، تمامی فرصت های اجتماعی را از دست تو برباید به حدی که دختر مورد علاقه ات هم به خاطر ماشین اسپورت پسر بهمان آقا، دلش را زیر پایش بگذارد و از تو بگذرد!. دیگر بچه های مسجد به خاطر بی تقوایی بزرگترهایشان و .. از خدا و پیغمبر زده نمی شدند . و هانیه و المیرا و نسرین موهایشان را از زیر روسری هایشان بیرون نمی گذاشتند و از رقاصه­های لوس آنجلس نشین تقلید نمی کردند . تو مجبور نبودی به خاطر معصومیت از دست رفته یاسمن تا صبح اشک بریزی و سرت را بر بالش بفشاری!

دیگر می شد هم عاشق شد و هم خدایی بود... مثل هزاران لاله عرق بر پیشانی که در گلستان بهشت زهرا روییدند و مثل«فهیمه»34، که بعد نگاشتن نامه­هایش، ستاره­ای شد و به آسمان رفت و ما گم گشتگان فقط نشانه­ای کوچک از او در زمین  به یادگار داریم.

آری دیگر می شد مثل همه اینها شد و بود و توانست .

آری! آن نسیم صبحگاهی که سپیده دم پهنه دشت را درمی نوردد و آهوی وحشی بیابان را فقط به عشق استشمام بارقه ای از خود، آواره کوه و دشت می کند، دیگر وزیدن گرفته بود و با موسیقی آرام بخشی، که در گوش زمینیان می خواند همگان را به یاد آن عهدی می انداخت که در صبح روز ازل،با الهة عشق و زیبایی بسته بودند .

و اینگونه بود که فرزندان محرمتوانستند برای یک بار هم که شده ذبح شدن حسین حق و حقیقت را در کربلای زمینیان مشاهده نکنند و مسجدها  بسازند و بر مناره اش فریاد آزادی از هر نوع قید و بند را برآوردند و دین را با عشق، و نه با کراهت و اجبار ، انتخاب کنند و در زمین صبحگاه پادگان دوکوهه شب را به نماز شب به صبح برسانند و آرام آرام قدم در صحرای بیکران ابدیت بگذارندو از میان غرش رودهای بزرگ و از زیر بارش بارانهای عظیم، با طمانینه و طیب خاطر فقط با پای عشق و ایمان بگذرند و تا آنجا بروند که فاصله­شان تا خورشید هیچ نباشد  و تازه آنوقت است که بر اثر گرمای آفتاب ، «هیچ» شان هم هیچ شود و جالب اینکه سنت خداوند بر این است که مبدا و منشاء حیات و اصلاح در زمین همین «هیچ»ها باشند .

همانطور که گفته شد این بهشت گونه باغبانی داشت که می گفت «از هر جای آن که می خواهید فراوان بخورید» ولی فقط به یک شرط : ولا تقربا هذه­ الشجره... «به این درخت ممنوعه نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود».

شما در این بوستان پرگل از عطر گلهای زیبا ، فراوان بهره مند شوید ولی به این درخت نزدیک نشوید که درخت حدود الهی است که اگر از میوه این درخت «عدول از حق» متمتع شوید، از ستمکاران خواهید بود . در این گونه بهشت گونه بگردید و فعالیت و رشد کنید و دروغ نگویید ، دزدی نکنید ، حق مردم را نخورید و با همدیگر مهربان باشید . قسط را بر پا دارید در راه خدا جهاد کنید امر به معروف و نهی از منکر نمایید و دست یتیمان را بگیرید ، بیت المال را ضایع نکنید، جنگ قدرت و مسابقه ثروت راه نیندازید . فقیران را در یابید و دل آنها را نشکنید . خدا را فراموش نکنید و...

از آنجا که انقلابیون فرزندان آدم هستند پس شاید تکرار اشتباه پدر توسط آنها عجیب ننماید و شاید، باید انتظار داشت که تاریخ دوباره تکرار گردد و آدم (ع) دوباره فریب شیطان را بخورد و مرتکب گناه بگردد و از بهشت هبوط کند و و اینگونه هم شد!.

تاریخ دوباره تکرار گردید و انقلابیون به آن درخت ممنوعه نزدیک شدند و حرام خوردند و دزدی کردند و تهمت زدند و اسراف کردند و خدا را فراموش نمودند و شرک ورزیدند و و آنگاه هبوط رخ داد و از آسمان ندا آمد که: «قلنا اهبطا منها جمیعا"بعضکم لبعضٍ عدوّا... »

آن فضای زیبا و روحانی که محملی برای رشد روحی و فکری و اجتماعی انقلابیون بود تبدیل به بیابانی خشک و بی آب و علف شد که جز زقوم در آن نمی رویید ! و «بعض» ای نمی شد یافت که با «بعض» ای دیگر «عدو» نباشد ! و همگان در مهبطی سخت گرفتار آمدند .

ایمان جای خود را به شرک و کفرداد و حسادت ها شروع شد و شعله های بی امانش ،دامن گلستان پر گل انقلاب را فرا گرفت و آن لاله های سرخ که سحرگاهان با وزش نسیم صبح گاهی عطرشان در فضا می پیچید ، پژمردند و سکوتی سخت بر فضا حاکم شد. فساد در دریا و خشکی آشکار گشت و به حدی بالا گرفت که تا دیروز که چادر به سر کردن فاطمه و حجب و حیایش، مورد تحسین همه فامیل و دوستانش بود دیگر مانع «آزادی و حقوق زن» تلقّی گردید و او که تا دیروز به واسطه ارتباطی که با خدا داشت همچون شعله­ای، گرما بخش محیط لطیف خانواده شان به شمار می­رفت دیگر پشت کیوسک تلفن­ای و یا اردوی دانشکده­ای و یا گردش در پارکی، آنقدر مشغول گشته بود که نه تنها خانواده را، بلکه «گرما» را هم فراموش نموده بود!

  به بازار که می رفتی، همه اش دزدی و کلاشی و ربا خواری و حرام خوری بود. به محکمه که می رفتی همه اش حق کشی و نامردی و رشوه و رانت بود و خیابانها پر از فساد ،‌پارکها پر از شیطان و سینماها پر از انحراف .

همانطور که خداوند گفته بود «ظهرالفسادُ فی البرّ و البحر بما کسبت ایدی الناس» 37

اگر پول نداشتی و لباس رنگارنگ نمی پوشیدی و ماشین گران قیمت نداشتی و در ساختمان مجلل زندگی نمی کردی، آدم کلاس پایینی به حساب می آمدی و اگر پول نداشتی نمی توانستی مدرسه غیر انتفاعی بروی و اگر مدرسه غیر انتفاعی نمی رفتی نمی توانستی دانشگاه قبول شوی و اگر دانشگاه قبول نمی شدی آدم بی عرضه نامیده می شدی و دچار مرگ زودرس در اوج جوانی می گشتی !

اگر پول نداشتی تحقیر می شدی و اگر تحقیر می شدی اذیت می شدی و برای فرار از این فشار به هر دری می زدی و چون همه منافذ طبیعی درآمد توسط عده ای غصب شده بود پس به سمت دزدی ، رشوه و .. روی می آوردی و از جامعه، امنیت اقتصادی ، فرهنگی و اخلاقی را سلب می کردی !

اگر پول نداشتی نمی توانستی زن بگیری و اگر بابایت پول نداشت کسی به خواستگاریت نمی آمد و تو می ماندی و میلیونها دختر و پسر ازدواج نکرده و پا به سن­گذاشته، که قدم به قدم به سمت فساد و مشکلات روانی حرکت می کردند

و اگر هم پول داشتی روز به روز وحشی تر می شدی و خون مردم را بیشتر در شیشه می کردی و حق ها که به ناحق نمی خوردی و زندگیها که از هم نمی پاشاندی .

اگر پول داشتی راحت می توانستی در یکی از دانشگاههای خوب کشور به اسم نوبت دوم یا انتقال به داخل!  اسم بنویسی و با اندکی زحمت یک مدرک مَشتی بگیری و به ریش جواد و اصغر که از شدت درس خواندن چشم هایشان بابا غوری گشته بود،بخندی و همچون فاتحان، سوار بر مرکبی گران قیمت بشوی و موبایل با کلاست را به رخ همه بکشی و قلب هزاران ضعیف حسرت به دل را زیر چرخهای ماشین ات لِه کنی

شهر شلوغ بود و مردم در خود می لولیدند و هیچ کس حواس­اش به آسمان نبود و کسی پیدا نمی شد تا هوس دیدن صحنه دل انگیز غروب خورشید را بکند و یا در نماز شبی دلش بشکند و همچون آن مرد بزرگوار تاریخ، کیسه نان را بر دوش بگیرد و بر اطراف شهر بگردد و آرام بخش شبهای تنهایی یتیمان و ضعیفان بشود و این پرده سیاه رنج را با خورشید توحید بدرد .

شهر در هیاهوی خویش گم بود و دیگر کسی به زیباییهای خفته در نقش های به یادگار مانده از دوران جوش و خروش انقلاب، کار نداشت و از همه آن آرمانها و حقایق فقط چناری زخم خورده که زخم هایش نشان از آن دوران پر شور داشت ، باقی مانده بود . و بر روی آن چنار فرشته ای زیبا ، اما غمگین که با حسرت مردمان را می پایید، خانه کرده بود و شبانگاهان بر بلندترین شاخه چنار پیر می رفت و آرام می گریست . صدای گریه اش در کوچه پس کوچه های شهر می پیچید

/ 10 نظر / 18 بازدید
فائزه

دوست کسی است که تو وقتی با او هستی دیگر از نقش بازی کردن دست برمی داری و جرات می کنی با اعتماد کامل به او همانی باشی که واقعا هستی. دوست کسی است که هنگام با او بودن تو خودت هستی.

خداداد

سلام وجود این وبلاگ منو خیلی خوشحال کرد ، از محضر خداوند منان توفیق شما را آرزو دارم ، خیلی دوست دارم با شما همکاری داشته باشم ، و گامی در تثبیت افکار دینی و اشاعه اسلام ناب محمدی و سوق دادن جوانان بسوی کمال و ترقی و تربیت دینی با استفاده از آموزه های دین مقدسمان و سیره و روش مکتب و مذهب نابمان و به تاسی از معصومین (ع) بردارم ، اما دوست دارم ودر وهله اول هدفتان را از ایجاد این وبلاگ ، و نوع نگرشتان به هستی ( جهان بینی) و اگر فضولی نباشد میزان تحصیلات و میزان احساس مسئولیت تان به مسائل اجتماعی و شهری که در آن زندگی میکنیم را بدانم . البته مختارید که جواب بدبد یانه ، خدای علی یارتان.

خداداد

بازم سلام یادم رفت و میزان عمری که در این وادی گذرا بنام دنیا سپری کردید هم براو مهمه . بیصبرانه منتظرم.

سلدوز

خدمت آقا خداداد عزیز بعد از سلام عرض کنم که اولا: از لطفتون متشکرم ثانیا: ما کوچیکتر از آنیم که کسی را تربیت دینی کنیم و بیشتر مشغول اصلاح خودمان هستیم ثالثا: رویکرد ما در سایت مشخص است.آرشیو را ببینید رابعا: سوال داشتید ایمیل وبلاگ در خدمت شماست

خداداد

با سلام مجدد منتسب دینی من . اولا: اینجانب حقیقت را گفته ام شما با ایجاد این وبلاگ و مقاله یا نوشته نخست یا مقدمه وبلاگتان خود و افکارتان را شناسانده و معرفی کرده اید و بقول خودتان رویکردتان مشخص است ، پس آنچه من عرض کرده ام نه لطفی در حق شما بلکه بیان حقیقتی شرین و گواراست که انشاالله ره به سوی کوی سعادت و رستگاری دارد. دوما : اینجانب هم قصد ندارم که تربیت دینی سایرین را خدای ناکرده در دستور کار خود قرار دهم که کمترین هستم در این مبحث و نیازمند هدایت و تربیت و یا به قول شما خود اصلاحی، البته من برعکس شما توان اصلاح خود را هم ندارم باید در این مقوله هم یاری شوم ،و این موضوع و ابزاز آن را هم در نوشتار ناقصم خدمتتان معروض داشته ام ابزاری که مستمسکی بسیار ارزنده و شاید یگانه برای رهایی از امور دست و پا گیر دنیوی و وصال پاک اخروی به دوست غائب از نظر . سوما : حتما به توصیه ی تان عمل میکنم و نگاهی به آرشیوتان میاندازم و نظرم را در بتره مطالب شما خواهم گفت البته اگر قابل با شم

خداداد

و اما قصد من از بیان آنچه گذشت ، من وشما و جمع مان یعنی ما و همه آنهایی که بنا به خواست و مشیت الهی پای بر این کره خاکی نهاده اند ، از مبدا و مقصدی برخوردارند که مبداشان تولد و مقصدشان مرک و زندگی پس از آن است و فاصله این دو را زندگی نا میده اند و این فاصله یعنی همان زندگی مهمترین فصل زندگی جاوید انسان است فصلی که تعیین کننده نحوه حضور انسان در عوالم دیگریست که حتما مامن و ماوای انسان خواهد بود ، تعیین کننده است چون مزرعه اخرت است و انسان جز کشته خود را نخواهد دروید ( لیس الانسان الا ما سعی ) پس ما فقط در این جهان موقت میتوانیم سعادت جهان و زندگی ابدی اخروی را کسب کنیم که این اکتساب را در این سرای موقت بها نه های زیادی است که خاتم ، نگین و گل سرسبد آنها خدمت به مخلوقات خداست حال این مخلوق هر مخلوقی میخواهد باشد و از هر نژاد و ایل و قومی . مشروط به این اصل که این خدمت صرفا با هدف کسب رضایت حضرت دوست باشد و بس . الاعمال بالنیات. تا چه واقع شود و چه در نظر آید و چه مقبول افتد .....

خداداد

سلام ببخشید قصد لفاظی و بازی با کلمات را نداشته و ندارم ، همانطور که گفتم ، دنیا را شناخته ام و به خدایش ایمان دارم ، جلب رضایت حضرتش برایم مهم است ، خون شهیدان را پاس میدارم ، به رهبرم ،دلبسته ام ،انقلاب را به حرمت خون شهیدان و مجاهدت های امام راحلمان و دست اندر کاران صالح و بی توقعش و از همه مهمتر بعلت مزین شدنش به دینی که خداوند آنرا برای ما پسندیده ، دوست دارم و دفاع و صیانت از آن را سالهاست که هدف زندگی خود قرار داده ام و ادامه مسیر زندگی من نیز همواره با همراهی این هدف ممکن و میسر خواهد بود، از دو رویان و وابستگان دنیا که متاسفانه در جای جای نظام مقدسمان رخنه کرده اند و با تزهای بر گرفته از افکار شان - این افکار حتما تحت تاثیر مکاتب غربی و غیره است - سعی در کسب منافع و منابع مادی داشته و یاسعی در ایجاد خلل در نظاممان را دارند متنفر و بیزارم ، ووو . دوست من ، دشمنی یا عناد با استفاده از سلاح ها و ابزاز جنگی و در میادین جنگ ، به نظر این حقیر شیوه ای بیخردانه و ناشیانه در تسلط به ملل و یا نفوذ در آنان لااقل در این عصر و زمان است . و حتما هم دشمنان اسلام و مسلمین و نظام مقدسمان که از دیرباز اشاعه و بسط و

خداداد

....از دیرباز اشاعه و بسط و گسترش افکار دینی و علی الخصوص اسلامی را مخالف منافع خود میدانند ، نیز به این امر واقف بوده و حتما شیوه های نوین رخنه در حکومتها را در دستور کارشان قرار داده اند که یکی از هزاران مورد رخنه ، ایجاد بدبینی در مردم به طرق مختلف با رویکرد حذف حمایت آنها از نظام حاکم است . انشاالله در فرصتهای آتی و اگر قصد همکاری ا این وبلاگ را داشتم ، حتما به مصادیق بارزی از فتنه رخنه که توسط نظامهای استکباری غربی اعمال میشود ، اشاره ای خواهم داشت ، اتبته اگر عمری باقی باشد و دست شیرین اجل در لمس روح خسته ام بخل نورزد. تا نوشتاری دگر بدرود.

خداداد

بسم الله الرحمن الرحیم یا مقلب القلوب و الابصار یامدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال سلام به مدیریت محترم سایت سالی دیگر بگذشت ، طبیعت بار دیگر لباس شادی و نشاط بر تن کرد چه تناقضی دارد طبیعت با انسان در حفظ ساختار وجود فیزیکی از منظر تثبیت آنچه هست ، شاید تعجب کنید ، و یا شاید به آنچه میخواهم بگویم تا بحال نیاندیشیده اید ، اما من در تفکراتی که در خلوت وجود داشته ام و این تفکرات مایه نشاط و سرور من در این دنیای دون و مادی است ،به این حقیقت دست یافته ام که : تنها دوری از امور دنیا که به باطل منتج نمیشود و در عین حال طروات و شادابی خود را حفظ میکند، تجدید حیات طبیعت است . که این نیز از نشانه های قدرت معشوق غائب از نظر ما یعنی خداوند جان آفرین است . و در تضاد آشکار با ساختار وجودی انسان از منظر طی این دور در دوران زندگی دنیایی ( جسم نه جان). پس بیایید به سیر منفی جسممان که پایانش خروج جان خدایی از آن است و در واقع برگرداندن امانت به صاحبش است ، با دیدی عمیق تر و عاقلانه تر بنگریم و زنگاری که جانمان را در برگرفته با بهره گیری از آموزه های دین مقدسمان ( اسلام ناب محمدی)و

خداداد

تمسک به ائمه معصومین ، جلایی روحانی دهیم و کمر همت به خدمت خلایق نه به تعصب بلکه به وظیفه و متناسب با امانت الهی بندیم که مایه رستگاری ما در هر دو جهان خواهد بود ، بارالها هرچه هست از آن توست و ما فقیران جیره خوار آستان کرم و سخای تو هستیم و این نیز نعمتیست مارا که شکرش اندش مزید نعمت خواهد بود ، کامیاب باشید