هر دو بار هم دیر شد!
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ساجد رکاب ، سقوط بوئینگ727 در ارومیه ، حادثه ارومیه

به نقل از وبلاگ آیدین

هر دو بار هم دیر شد!

ساجد خواهرزاده من بود، گفتم "بود" چونکه از یکشنبه هفته گذشته دیگر نیست...ساجد از بچه گی مثل سایر نواه های پدرم در خانه پدری ام لولیده و  بزرگ شده است و برای من و  بقیه خانواده ام، با برادرم "حسین" فرقی نداشته است. کودکی اش با دوران"جهادگری" پدرش عجین شده که از سردشت و پیرانشهر گرفته تا بوکان و مریوان و تکاب را با لندرور و لودر و بولدوزر "جهاد سازندگی" طی می کرد تا پل و جاده و سد بسازد و به روستاهای محروم آذربایجان غربی آبرسانی کند. آن دوران، دوران سختی بود و هر روز خواهر بیچاره ام با بچه هایش منتظر بودند تا خبر "شهید" شدن مرد خانه شان را توسط "عمله استعمار" که خود را دموکرات می نامیدند، بشنوند. ولی تقدیر این بود که اینگونه نشود و رنج "بی پدری" به رنج "دوری" اش اضافه نگردد.

ساجد خوب بود و صمیمی ... من با او کلی در میان یونجه زارهای باغ پدرم دویده ام و هنگام بهاران در کرانه رود "گدار" گشت و گذار کرده و "بایرام  گلی" چیده و خوشحال و مسرور به آسمان بهاری سلدوز نگریسته ام و چه تابستانهایی که در جمع بچه ها، بشقاب به دست در صف "آیران آشی" مادرم ایستاده ام...

بچه که بود با دوستان کوچه شان هیاتی درست کرده بودند و ایام محرم طبل و سنج میزدند و بعد ظهر عاشورا این نوحه را می خواندند که: « عمه جان چیراغی یاندیر...منی خیمه ده دولاندیر...آخداریم تاپیم بابامی...اونا گؤرسدیم یارامی»

من چند سالی از او بزرگتر بودم و به همان میزان هم قلدرتر و پخته تر و او هم، خوب بود و صمیمی...

بعدها که دست تقدیر مرا به تهران و دانشگاه رهنمون کرد، آنها را به ارومیه کوچاند و در همانجا بود که ساجد "غربت" را درک کرد و غربتش وقتی تشدید شد که خواهرش، که همدمش بود و محرم اسرار شبانه اش، به آسمان پر کشید و روح حساس برادر را به سوز و تامل واداشت... که این چه سری در عالم است که خوشی ها و عزیزان را می گیرد و بزم عیش را ناتمام می گذارد؟ و اینکه، به آسمان آبی و خوشرنگ بهاری کرانه رو گدار باید اعتماد کرد یا به غروب غم انگیز مزار "خواهر"؟...

مضمون این حرفها را شبی که هردو به خانه پدری ام در نقده رفته بودیم به من گفت و من در عمق نگاهش تلاطم دریای روحش را می توانستم ببینم .

فشار این سوال جستجوگرش کرده بود و برای همین هم به همه جا سرک می کشید و در هر چیزی تامل میکرد حتی اگر کیف سامسونت و جعبه نوارهای کاست من باشد...البته همیشه نگران بود که من سر برسم و دعوایش کنم... .

آن روز ذوق زده و بدون هیچگونه واهمه ای از مواخذه من که چرا بر سر وسایل شخصی ام رفته است، در حالی که هدفون واکمنم را به گوش زده بود به پیشم آمد و از من خواست که کاست موسیقی فیلم " Von Karche bis Rhein" را چند وقتی از من امانت بگیرد و من از برق چشمانش یکه خوردم و عید سال بعد که دوباره در خانه پدری ام دیدمش از "غربت" سعید "کرخه" برایم حرف زد و من می توانستم بفهمم که دارد غربتش را با غربت "بسیجی یان مظلوم خمینی" تحلیل می کند و سوالش را اینگونه پاسخ می دهد که : زمین سیاره رنج است. خوشی هایش با ناخوشی ها و شادیهایش با غمها و لذتش با ناراحتی آمیخته است... .

وقتی فهمید که کلی فیلم مستند دفاع مقدس را با خود آورده ام تا در فرصت تعطیلات ببینم مشتاقانه همراهم شد و در یکی دو هفته ای که در نقده بودم در کنارم کز می کرد و در صحنه های پر رمز و راز کربلای ایران غور می کرد و احیانا به همان "جستجو"یش ادامه می داد... تا اینکه بالاخره بغش شکست و بر مظلومیت نوجوان شهیدی که خنده کنان به سمت بهشت میرفت گریه کرد. بچه باحیایی بود ...از طرفی دلش می سوخت و نمی توانست جلو گریه اش را بگیرد و از طرفی دیگر خجالت می کشید که من گریه اش را ببینم...

ظاهرا جستجویش به نتیجه رسیده بود و بعدها هرچند ماه یکبار که می دیدمش کلی در مورد انقلاب و جنگ و عاشورا و شهادت برایم حرف می زد و شکوفا میشد. و ظاهرا همین هم به سمت کار هنری کشاندش و در نهایت طراح کامپیوتری شد.

از سه چهار سال قبل خصوصا بعد ازدواجم، دیگر خیلی کمتر می دیدمش و البته دلم هم برایش تنگ می شد ولی گرفتاری زندگی آشفته تهران مانع از این می شد که سراغش را بگیرم.

چند وقت پیش به گوشی اش زنگ زدم و حالش را پرسیدم و گفتم که دیگر وقتش شده که ازدواج کند و او هم خندید و گفت که دعایش کنم من هم گفتم آیات اول سوره نور را بخواند و او باز هم خندید...

جمعه هفته قبل به ذهنم خطور کرد که دوباره زنگ بزنم و جویای احوالش بشوم و بپرسم که که با زندگی اش چه می کند ولی وقت نکردم. پس فردای آن روز، یکشنبه شب، تلوزیون اعلام کرد که هواپیمایی در ارومیه سقوط کرده است و من دوباره به یاد قرار تماسم به ساجد افتادم که وقت نکرده بودم...روز دوشنبه فرصتی پیدا کردم که تماس بگیرم... ولی دیر شده بود! چونکه ساجد مسافر آن "هواپیمای مرگ" بود.

دو سالی بود که از نزدیک ندیده بودمش ...اشک ریزان و نالان به خانه دویدم و فاطمه را مریض الاحوال همراهم کردم و تا یکبار دیگر رویش را ببینم... دلم برایش تنگ شده بود! می خواستم خودم غسلش بدهم و و وقتی آب بر بدنش می ریزم دلداری اش بدهم و بگویم که نترس دایی جان... نترس و از همان شهیدی که برایش گریسته ای بخواه که مونس ات باشد و شفاعتت کند.

ولی باز هم دیر کردم و نیم ساعت بعد خاک سپاری اش بر سر مزارش رسیدم! میخواستم بعد دو سال یکبار دیگر از نزدیک ببینمش... ولی نشد!

بر سر مزارش نشستم و تسلایش دادم و گفتم که: ساجد نترس! امیدت به خدا باشد...از همان نوجوان شهید خواسته ام که مهمانت کند و شفیعت باشد...نترس دایی جان ...نترس. و برایش قرآن خواندم و حیرت زده به پیچیدگی های این سیاره رنج نگریستم. با خودم گفتم که سختی های این دنیا عاملی است که ما را از این بی سکونی و بی قراری به در آورد و به سمت سکون و قرار "قرب الهی"رهنمون سازد. شیطان گفت که: پس سکون و قرار کرانه رود گدار چه؟ گفتم گدار هم زیبایی اش را از قرب الهی به ارث برده است... ساجد الان در کرانه رودی که حقیقت زیبایی گدار است نشسته و با آن نوجوان شهید همکلام است.

روحش شاد.

به یاد "ساجد رکاب" که به همت سازمان هواپیمایی کشور و وزیر محترم راه در حادثه سقوط هواپیمای بوئینگ727 به مقصد ارومیه جان به جان آفرین تسلیم کرد.