هيس! ساکت!
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

Chanlibel_59@yahoo.com

پاسی از شب گذشته و آرام بر گوشه ای خزیده ام و به عمق سکوت و تاریکی شب خیره شده ام...قلمی که در دست دارم می لغزد و  می نویسد:

آل طه گوزلی! سیر ایله گلشنووه...

باغبان جان دایانیب گلشنین تک لیغینه

خاطره لر سازاغی عطرینی سیره چکر

نارگلی دامدا قالار بهارین حسرتینه

لاله لر جان دایانیب اووزلری قانه باتیب

قاپو دالیندا قالان یاس گولون ماتمینه

گل گئدک او شهره کوچه لرده دولاناخ

هاموموزجاک آغلیاق زینبین ماتمینه

....

صدایی در گوشم میپیچد و می گوید:هیس! و به سکوتم وامی دارد! ...

قصد نوشتن از ریحانه آل رسول داشتم که با عتاب او مواجه میگردم و منصرف می شوم.

به چشمانش مینگرم میخواهم چیزی بگویم که حالت چشمانش به سکوتم وامیدارد.

مهر بر لب، از عمق نگاهش میشنوم که میگوید اگر زیبایی ای در عالم نهفته، به تو چه ربطی دارد و اگر عطر گل یاس، صبح و شام کوی و برزن را پر کرده تو را چه دخلی است؟

زیرا که تو از گم گشتگان و مردگان و از دست رفتگانی! تو را چه به عشق و زیبایی و محبت؟!

ریحانه آل رسول، ریحانه رسول است و آل رسول و مومنان رسول!

هیس! ... ساکت!