امتحان انقلاب اسلامی!
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

امتحان داشتیم. رفته بودیم مدرسه، دل تو دلمان نبود. امتحان ریاضی همه را به دلهره می انداخت و من دانش آموز اول دبستان انقلاب اسلامی هم از این قائده مستثنی نبودم.

ما رفته بودیم امتحان بدهیم ...ولی او اندکی قبل امتحانش تمام شده بود و رفته بود...ما امتحان ریاضی داشتیم و او امتحان عبودیت! ما در دبستان انقلاب اسلامی و او در گستره کره خاکی پای کلاس انقلاب اسلامی!

وقتی رفت کارنامه اش دستش بود! در کارنامه اش یک درس بیشتر نبود که آن هم نمره اش بیست بود: درس انقلاب اسلامی!

بچه بودم من، ولی عطر وجودش الان هم بر مشامم میپیچد! بعضی اوقات تعجب میکنم و گهگاه خودم را به محاکمه میکشم که: بچه بودی مهرش را اینگونه در وجودت تلقین کرده اند!... ولی نه! من او را فطرتم شناخته بودم! ...مردم هم همینطور....برای همین هم وقتی پسر گوهر خانم شهید شد، اشک که ریخت ...ولی پشیمان نشد!

او روح خدا بود....

بعد از سالها گذرم به محله"خرمن یئری" افتاد دبستان انقلاب اسلامی هنوز پابرجا بود و درختان تبریزی اش که عالمی از خاطره و حس و خیال برایم داشتند هنوز عطر او را به مشامم می نواختند! دلم تکانی خورد و اشکم لغزشی کرد...آرام برایش گفتم:

 

همه بیست هایم تقدیم تو باد!

من همان شاگرد اولِ دبستان توام!

کاری کن تا همچنان شاگرد تو باشم!

  

خانواده من از لحاظ مالی متمول بودند ولی از آنجا که با رنجها و دردهای مردم گره خورده بودند هیچ وقت به قشر مرفه تبدیل نشدند! من از کودکی حسرت داشتن یک کاپشن سیلور را مثل همه بچه های محله خرمن یئری بر دل داشتم و چه شبها که شام نخورده خوابیدم و چه روزها که با اخم و تخم٬ عرصه را بر مادر نازنینم تنگ کردم تا اینکه مهر فرزند کارگر افتاد و من هم ملبس به لباس بچه های باکلاس شدم!

شنبه که به مدرسه رفتم  اول صبح ابراهیم را دیدم که با همان قیافه صمیمی اش مشغول خوش و بش با بچه ها بود جلو رفتم و اوهومی کردم و قری با کاپشن تازه ام دادم و او هم نگاهی به من کرد و سعی کرد که ناراحتی اش را در پشت تظاهر به تحسینش پنهان کند...پدر ابراهیم در کارخانه قیرسازی مرده بود مادرش هم کارگر پدرم بود و ما دوتا هم دوستان صمیمی هم!

ظهر که به خانه برگشتم احساس سنگینی میکردم از شدت فشار به کنار قفس قناری هایم رفتم تا شاید آرام بگیرم...نشد! ...به نقاشی هایم پناه بردم ، نتیجه ای در برنداشت! ...دچار قبض روحی شده بودم!...آنقدر فشار روحی بر من زیاد شد که با نفرت کاپشن جدیدم را به گوشه ای پرتاب کردم و اندکی آرام شدم!

دلیل این فشار و سختی را آنموقع نفهمیدم که از چیست تا اینکه چند سال بعد وقتی که پیام امام در سالگرد کشتار مکه را میخواندم متوجه شدم که روح بلند پرواز من از چه اینگونه دچار سختی شده بود!:

امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار، و جنگ پابرهنه ها و مرفهين بى درد شروع شده است و من دست و بازوى همه عزيزانى که در سراسر جهان کوله بار مبارزه را بر دوش گرفته اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاى عزت مسلمين را نموده اند مى بوسم، و سلام و درودهاى خالصانه خود را به همه غنچه هاى آزادى و کمال نثار مى کنم مبارزه با رفاه طلبى سازگار نيست، و آنها که تصور مى کنند مبارزه در راه استقلال و آزادى مستضعفين و محرومان جهان با سرمايه دارى و رفاه طلبى منافات ندارد با الفباى مبارزه بيگانه اند و آنهايى هم که تصور مى کنند سرمايه داران و مرفهان بى درد با نصيحت و پند و اندرز متنبه مى شوند و به مبارزان راه آزادى پيوسته و يا به آنان کمک مى کنند آب در هاون مى کوبند

.....راه مبارزه با اسلام آمريكايي از پيچيدگي خاصي برخوردار است كه تمامي زواياي آن بايد براي مسلمانان پا برهنه روشن گردد كه متاسفانه هنوز براي بسياري از ملت هاي اسلامي مرزبين اسلام آمريكايي و اسلام ناب محمدي و اسلام پابرهنگان و محرومان و اسلام مقدس نماهاي متحجر و اسلام سرمايه داران خدانشناس و مرفهين بي درد كاملا مشخص نشده است و روشن ساختن اين حقيقت كه ممكن نيست در يك مكتب و در يك آيين، دو تفكر متضاد و رودررو وجود داشته باشد، از واجبات سياسي بسيار مهمي است....

ما فرزندان روح الله بودیم و نمیتوانستیم برخلاف سنت او رفتار کنیم او اشرافیگری را بر نمیتابید و ساده زیستی و شبیه مردم زیستن را مایه مباهات میدانست و با دنیا پرستان و مرفهین بی درد دشمن بود... او امام و  پدر معنوی ما بود!

....فرزندان انقلابى ام، اى کسانى که لحظه اى حاضر نيستيد که از غرور مقدستان دست برداريد، شما بدانيد که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مى گذرد. مى دانم که به شما سخت مى گذرد، ولى مگر به پدر پير شما سخت نمى گذرد؟ مى دانم که شهادت شيرينتر از عسل در پيش شماست، مگر براى اين خادمتان اينگونه نيست؟ ولى تحمل کنيد که خدا با صابران است.بغض و کينه انقلابى تان را در سينه ها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد، و بدانيد که پيروزى از آن شماست...

Aidin_soldooz@yahoo.com