آخداريش
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

امشب شب تاسوعاست...شبی دیگر از محرم که در طی دوران اقامت 7 الی 8 ساله ام در تهران درک میکنم.

تهران با تمامی مظاهر غیر دینی­ای که بر چهره دارد، رنگی از معنویت به خود گرفته است.

معنویت، مفهومی که از دوران جستجوهای زیبایی شناختی ام می شناسمش!...نزدیک، زیبا، معنابخش، روشن کننده و آرامش دهنده!

گاها" احساس میکنم بشریت برای درک زیبایی، ناگزیر از " سنت" است و مدرنیزم علی رغم اینهمه دبدبه کبکبه اش هیچ گامی در این مسیر بر نداشته است و آنجا ها هم که به توفیقاتی دست یافته، سنتی جدید بنا نموده است ولی سنتی بدون "زمین سفت"!

هر سنتی لزوما" در گذشته جای ندارد و هر گذشه ای لزوما" سنتی نیست ...سنت، فرمولبندی قواعد حقیقت در گذر تاریخ است ...این تعریف من از سنت است.

سنت که گفتم یاد نقده افتادم و به یاد دوران اندیشیدن و جستجوگری ام ...به یاد وسعت و عظمت کوههای مشرف به نقده و سکوت شبهای باغهای انگور و سیب، آنهنگام که شبی بر پشت بام "کولا"ای گِلی، در زیر آسمانی پر ستاره، چشم بر هم می گذاشتیم... و به یاد سپیدی زمینهای اطراف نقده در بهمن ماه، آنهگام که برف بر زمین می نشست و تا چشم کار میکرد سفیدی بود و سفیدی ....و گهگاهی سیاهی کلاغی و یا پرنده ای و یا روباهی در دور دست، به چشم را به دنبال خود می کشاند.

و من جستجو گری در مسیر شدن ... به دنبال منبع زیبایی و حقیقت و آرامش!

محرم سال 64 65 بود ...بچه ای پنج شش ساله بودم...آن دوران هنوز خوی و خصلت مدرنیزم، سلدوز و ساکنان حاشیه رود "گادار" را مورد هجوم قرار نداده بود و هنوز بهاران که می شد عطر نوروز با عشق و محبت و سرور مردم در می آویخت!

با مادرم به دنبال دسته سینه زنی ای که مرحوم " سهراب سلطانی"_ علیر غم اینکه خیلی به او ایراد میگرفتند، ولی خدایش رحمت کناد_از بانیان اصلی آن بود در امتداد بلوار شهید بهشتی به سمت مسجد علی ابن ابی طالب حرکت میکردیم.

نوحه خوان جوانی که نامش را نمیدانستم و نمیدانم، با صوتی محزون و فطری، که در زعم من از ژرفای روح حقیقت جوی انسان عهد سنت بلند می شد، اشعاری از زبان حسین(ع)، همو که در جستجوهایم،شعاعی از نور حقیقت یافتمش، می خواند:

" سو یوخدو دستنماز آلام...دیز اووسته سجده ده قالام...من عاشیق شهادتم ...امیر ملک وحدتم ...یارالی یام عزالی یام....."

وارد مسجد که شدیم بوی گلاب و عشق در هم آمیخته بود و من، بعدها به این در هم آمیختگی پی بردم!

نوحه خوان از عشقها، دردها و غمها و سرور خاندان پیامبر نازنین میگفت و من بعدها بر رثایش اشک میریختم!

مردانی با هیبت، که رگه های حقیقت در سراسر بلندای وجودشان خودنمایی میکرد، با صلابتی، که خاص ترکهای آذربایجان است، هماهنگ با صدای محزون مرثیه خوان، بر سینه میزدند و من ...فقط مینگریستم!

زیبایی دنیا ریشه در منبع و یا ریشه ای غیر زمینی دارد...

باید جستجویش کرد و یافتش!

و من امشب، گریزان از ادا و اطوارهای سنتهای مدرنیزم! و جست و خیزهای"هیأت کانگوروهای متوسل به اسب حضرت عباس" به کامپیوترم پناه آورده ام  و دوباره میجویمش....هرکس نشانی از او دارد به من هم ندایی بدهد.

 

چنلی بل   chanlibel-59@yahoo.com