سلام مصطفی!
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

ظاهرا وقتی تو رفتی من نه ماهه بوده ام. بچه ای موطلایی و خوشگل در نگاه مادرم!

بعدها عکست را این ور و آنور دیدم و بعضی نوشته ها و خاطراتت را خواندم و با اینکه تقریبا پانزده سال از تو فاصله داشتم ولی احساس کردم مثل خودم می شناسمت!

گویا که همه جا کنارت بوده ام و همه کارها و روحیات و افکارت را درک کرده ام!...از پیاده روی های شبانه ات  بر روی تپه های شهری در امریکا، که اسمش را فراموش کرده ام تا راه اندازی جنبش امل و کمک به احیای شیعیان و محرومان لبنان و شب بیداری هایت در مدرسه شبانه روزی لبنانیها و یا در جنوب ایران که مورد تاخت و تاز بعثیون قرار گرفته بود و در خاک گرم دهلاویه که با غروب خونرگ خورشید آنروز، تو هم در افقش غروب کردی!

گویا در تمام دلنوشته های شبانه ات مشارکت داشتم و آنهنگام که خوش داشتی که کوله بار هستی ات را بر دوش بکشی و قدم در صحرای بیکران ابدیت بگذاری و با ستارگان نجوا کنی من هم همراهت بودم و اشتیاق تو را در سینه ام احساس میکردم و یا آنهنگام که آن پرنده وحشی را در بوم نقاشی ات به پرواز درآوردی روح من هم به همراهش به پرواز در می امد و از زمین، این سیاره رنج و تلخی وسختی، فاصله میگرفت.

خوش داشتی که در غروب آفتاب بنشینی و فرو رفتن خورشید را بر عمق وجودت به نظاره بنشینی و من این صحنه را چقدر در بلندای کوه سلطانیعقوب به نظاره نشستم و کلمات آخرینت را که پاهایت را دعوت به صبر و استقامت میکردی و بدانها نوید رهایی و آزادی و آرامش ابدی را می داد، مرور میکردم و آرام اشک میریختم!

و یا انهنگام که "غاده" ات تو را به ماندن میخواند و تو اورا به دل کندن از هرچه غیر اوست و اینکه رهایت کند تا راحتتر به سمت او بروی و در جوارش آرام بگیری!

من از تو اموختم که زمین جای ماندن نیست ولی چه کنم که همه مان به این ماندن انس گرفته ایم و کثافت کاری ای راه انداخته ایم که بیا و ببین! هرچند که از آن بالا میبینی مان و بر جهالتمان اشک میریزی و دلگیر میشوی! مگر نه این است که شهید شاهد است!

بعد از تو دیگر محرومان و یتیمان فراموش شدند و چه اشکها که در تنهایی بی پناهان جاری گردید ولی رندی پیدا نشد که آن اشک را بزداید و آه سینه ها را با عظمت روح خود آرام کند.

تو بگو! فاصله بین ما و تو چگونه پر میشود؟

Aidin_soldooz@yahoo.com


 
هم ذات پنداری با شریعتی!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

احد جان! این متن رو با دقت بخون...چه شبها که خوانده امش و گریسته ام و چه روزها که به همراهی اش روزه سکوت گرفته ام و به رخدادهای عالم فقط نگریسته و لبخند زده ام! کسی که در کنج تنهایی اش با کسی مهربان انس گرفته، هرگز در گیرو دار عالم گم نخواهد شد!

علی شریعتی:

من شکست نمیخورم! ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده اند!

وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم قفس زندانی چند وجب در چند وجب، تنگ و تاریک مثل گور، بریده از جهان و جهانیان، دور از عالم زندگان و یادها و نامها هم از خاطرم گریخته بودند، در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت، که هیچ نیود و هیچ نمانده بود، باز هم در آن خالی و محض، احساس میکردم که چشمی مرا مینگرد، دیده میشوم، حس می شوم "بودن" من در خلوت من حضور دارد، کس بی کسی ام را پر میکند، در آن فراموشخانه نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت، یار تماشاگری دارم که یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق میکند.

حتی گاهی سلامش میکنم، گاهی از خلوت او خجالت میکشم، گاهی از او چشم میزنم، مواظب اعمال و رفتار و افکار و حرکات خویشم. گاهی در آن قبر تنها خودم را برایش لوس میکنم، از اینکه می بینم از من راضی است، از کارم خوشش آمده است، به خودم می بالم، کیف میکنم، خودخواهی ام اشباع میشود، سرافراز و مغرور و قوی و روشن و خوب!


 
هيس! ساکت!
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

Chanlibel_59@yahoo.com

پاسی از شب گذشته و آرام بر گوشه ای خزیده ام و به عمق سکوت و تاریکی شب خیره شده ام...قلمی که در دست دارم می لغزد و  می نویسد:

آل طه گوزلی! سیر ایله گلشنووه...

باغبان جان دایانیب گلشنین تک لیغینه

خاطره لر سازاغی عطرینی سیره چکر

نارگلی دامدا قالار بهارین حسرتینه

لاله لر جان دایانیب اووزلری قانه باتیب

قاپو دالیندا قالان یاس گولون ماتمینه

گل گئدک او شهره کوچه لرده دولاناخ

هاموموزجاک آغلیاق زینبین ماتمینه

....

صدایی در گوشم میپیچد و می گوید:هیس! و به سکوتم وامی دارد! ...

قصد نوشتن از ریحانه آل رسول داشتم که با عتاب او مواجه میگردم و منصرف می شوم.

به چشمانش مینگرم میخواهم چیزی بگویم که حالت چشمانش به سکوتم وامیدارد.

مهر بر لب، از عمق نگاهش میشنوم که میگوید اگر زیبایی ای در عالم نهفته، به تو چه ربطی دارد و اگر عطر گل یاس، صبح و شام کوی و برزن را پر کرده تو را چه دخلی است؟

زیرا که تو از گم گشتگان و مردگان و از دست رفتگانی! تو را چه به عشق و زیبایی و محبت؟!

ریحانه آل رسول، ریحانه رسول است و آل رسول و مومنان رسول!

هیس! ... ساکت!