نکاتی در مورد مطلب سلدوز شناسی!
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

در مورد عکسهایی که با تیتر سلدوز شناسی به نمایش گزارده شدند.

                                                        اولو تانرینین آدیلا 

 Aziz_najafpour@yahoo.com 

در خیابان امام راه افتاده بودم و می رفتم و نیشخندم باز بود و دنبالش میگشتم تا با تلخی و تمسخر بنگرمش!

در آن گیرو دارها که در اعتراض به روزنامه ایران شکل گرفته بود در مقابل کتابخانه علامه طباطبایی دیدمش که کتابهای کتابخانه را، همانها که برگ برگشان عالمی از حس و خاطره و راز برایم داشت، در آتش جهل و حقارت خود میسوختند و من برخلاف سنت سابقم که در این نوع خاص گیرودارهای اجتماعی وارد نمیشوم،اختیار از کف دادم و به اعتراض برخاستم و به اینهمه جهالت و معرفتسوزی برآشفتم ....ولی اوضاع آنقدر به هم ریخته بود که نتوانم کاری از پیش ببرم  و اندوهگین و مستاصل رهایشان کنم و روی به مردم کنم و تا شاید مردم را با خود همراه سازم تا شاید جلویشان را بگیرند. در این اثنا پیش آمد و مرا بی تعصب و خودباخته خواند و من احمقش گفتم و رو ی به مردم کردم و انقلاب را از آن خود مردم دانستم و اینکه مشکل ما با فارسها و کردها و ... نیست بلکه مشکل ما با پانها در هر شکل و زبانی است و ادامه دادم که مشکل اصلی تر در تغالب فرهنگ طبقه متوسط مدرن است که بر شکاف طبقاتی اصرار دارد و بر تمکن اقتصادی اجتماعی خود که به حرام صاحبش شده، فخر می فروشد.

گفتم که رادیکالیزم لبهایمان را خواهد دوخت و بعد از این شورها و احساسهای زودگذر، مهری از سکوت بر دهانمان خواهد زد...به پیش آمد و گفت: راستش را بگو؟ چقدر گرفته ای؟...

خاکستر کتابها از آسمان می بارید و کم کم قطرات باران هم با بوی سوختگی آغشته شده بود و حس غریبی به خیابان ساحلی داده بود. برگی از کتاب تاریخ علم بر گوشه جوب افتاده بود و جلد دیوان حافظ بر گوشه ای دیگر و کتاب دیوان شمس که به خاطر دیر کردش، کلی توسط آقای ببری مواخذه شده بودم، نیمسوخته بر زیر پای عابران خود می نمایاند...افسرده از میان جمعیت خارج شدم و روی به سمت گدار گذاشتم تا اندکی با او سخن بگویم تا شاید آرام شوم.

الان که همه شعارها و برنامه های آقایان زمین خورده و پوچی و غیر واقعی بودن تحلیلها و راهکارهایشان خود نمایانده، و گفتمان پانترکیزم در بسیج توده ها و احقاق فرهنگ ترکی به بن بست رسیده، به دنبالش میگشتم تا با همان نیشخند بنگرمش و بر حماقت و جهالتش فریاد بزنم.....

ای صفحاتی که در آتش حماقت و جهالت سوختید! شما شاهد باشید که پانها کمر ما را شکستند!