یادداشت امشب، شب عاشورا
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

زمین سرد و بی روح بود ... آشفته و پریشان،سیاه و تاریک!

جهالت، اعماق احساسات و اندیشه زمینیان را در نوردیده بود و نور فطرت در هیاهوی هجوم شیطان و هوای نفسِ سیاه بازانِ روزگار، گم شده بود.

جهالت، عصبیت، فساد، تبعیض، ظلم، استثمار، دروغ، خیانت، زنا، فرزند کشی، پدر کشی، دزدی، کثافت، آشغال، ضعیف کشی، بیماریهای روحی، گمگشتگی فکری، خانواده های متزلزل ، بچه های بی هویت، دختران زنده به گور شده، کشتگان جهالت و ...فراگیر در همه عالم بودند.

زمین سرد و بی روح بود ... آشفته و پریشان،سیاه و تاریک!

و جاهلترینِ زمینیان، در عربستان می زیستند!

ناگهان در آسمان جرقه ای زد و نوری فضای دلمردگان و گم گشتگان را در نوردید و محمد(ص) نوری از کوه نور پایین آورد که راهنمای عقل و آرامش دهنده عواطف و احساسات و سامانبخش فرهنگ و اقتصاد و سیاست بود...آن هم بر قاموس حقیقت!

بارانی سخت باریدن گرفت و و چهره سیاه و دود اندود زمین را فرو شست و گلبرگهای زیبای گلهای فطرت و انسانیت درخشیدن گرفت.....

این عبارات، مفاهیمی هستند که امشب در دل بیابان کربلا، هزاران کیلومتر دورتر از مکه، شهر پیامبر، از ذهن نوه پیامبر میگذرد...شب دهم محرم الحرام سال 61 هجری.

اشکی گرم بر گونه هایش نشسته است و همینطور بر گونه های زینب و سجاد و همینطور بر چهره همراهان...

مصیبت پسر فاطمه، فراموشی نور حقیقت و بازگشت دوران جهالت، چند دهه بعد از بعثت پیامبر است...و برای همین هم باید کشته شود تا شاید تلنگری بر امت پیامبر(ص) وارد شود....تلنگری بر مسلمانانِ نامسلمان!

او مظلوم است... مظلومیت یعنی اینکه به دروغ، به خاطر حقانیتش، به ناحق می کشندش تا حرف حقش را کسی نشنود ... همان کاری که مستکبران با انقلابیون ایران کردند...

امشب را مهلتی خواسته است...مهلتی برای نماز، که نور چشم اوست و برای قراعت قرآن، که راهنمای او و دلیل قیام او و عجین گشته با روح اوست.

و یارانش هم همینطور ... همه در مستی و عیش و نماز و قرآن...

روح جستجوگرم امشب، تا صبح در بیابان کربلا پرسه خواهد زد تا حرفهای پسر فاطمه را بهتر بشنود و او را و حقیقت را بهتر بشناسد ... تا طلوع صبح.

 

چنلی بل Chanlibel_59@yahoo.com


 
آخداريش
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

امشب شب تاسوعاست...شبی دیگر از محرم که در طی دوران اقامت 7 الی 8 ساله ام در تهران درک میکنم.

تهران با تمامی مظاهر غیر دینی­ای که بر چهره دارد، رنگی از معنویت به خود گرفته است.

معنویت، مفهومی که از دوران جستجوهای زیبایی شناختی ام می شناسمش!...نزدیک، زیبا، معنابخش، روشن کننده و آرامش دهنده!

گاها" احساس میکنم بشریت برای درک زیبایی، ناگزیر از " سنت" است و مدرنیزم علی رغم اینهمه دبدبه کبکبه اش هیچ گامی در این مسیر بر نداشته است و آنجا ها هم که به توفیقاتی دست یافته، سنتی جدید بنا نموده است ولی سنتی بدون "زمین سفت"!

هر سنتی لزوما" در گذشته جای ندارد و هر گذشه ای لزوما" سنتی نیست ...سنت، فرمولبندی قواعد حقیقت در گذر تاریخ است ...این تعریف من از سنت است.

سنت که گفتم یاد نقده افتادم و به یاد دوران اندیشیدن و جستجوگری ام ...به یاد وسعت و عظمت کوههای مشرف به نقده و سکوت شبهای باغهای انگور و سیب، آنهنگام که شبی بر پشت بام "کولا"ای گِلی، در زیر آسمانی پر ستاره، چشم بر هم می گذاشتیم... و به یاد سپیدی زمینهای اطراف نقده در بهمن ماه، آنهگام که برف بر زمین می نشست و تا چشم کار میکرد سفیدی بود و سفیدی ....و گهگاهی سیاهی کلاغی و یا پرنده ای و یا روباهی در دور دست، به چشم را به دنبال خود می کشاند.

و من جستجو گری در مسیر شدن ... به دنبال منبع زیبایی و حقیقت و آرامش!

محرم سال 64 65 بود ...بچه ای پنج شش ساله بودم...آن دوران هنوز خوی و خصلت مدرنیزم، سلدوز و ساکنان حاشیه رود "گادار" را مورد هجوم قرار نداده بود و هنوز بهاران که می شد عطر نوروز با عشق و محبت و سرور مردم در می آویخت!

با مادرم به دنبال دسته سینه زنی ای که مرحوم " سهراب سلطانی"_ علیر غم اینکه خیلی به او ایراد میگرفتند، ولی خدایش رحمت کناد_از بانیان اصلی آن بود در امتداد بلوار شهید بهشتی به سمت مسجد علی ابن ابی طالب حرکت میکردیم.

نوحه خوان جوانی که نامش را نمیدانستم و نمیدانم، با صوتی محزون و فطری، که در زعم من از ژرفای روح حقیقت جوی انسان عهد سنت بلند می شد، اشعاری از زبان حسین(ع)، همو که در جستجوهایم،شعاعی از نور حقیقت یافتمش، می خواند:

" سو یوخدو دستنماز آلام...دیز اووسته سجده ده قالام...من عاشیق شهادتم ...امیر ملک وحدتم ...یارالی یام عزالی یام....."

وارد مسجد که شدیم بوی گلاب و عشق در هم آمیخته بود و من، بعدها به این در هم آمیختگی پی بردم!

نوحه خوان از عشقها، دردها و غمها و سرور خاندان پیامبر نازنین میگفت و من بعدها بر رثایش اشک میریختم!

مردانی با هیبت، که رگه های حقیقت در سراسر بلندای وجودشان خودنمایی میکرد، با صلابتی، که خاص ترکهای آذربایجان است، هماهنگ با صدای محزون مرثیه خوان، بر سینه میزدند و من ...فقط مینگریستم!

زیبایی دنیا ریشه در منبع و یا ریشه ای غیر زمینی دارد...

باید جستجویش کرد و یافتش!

و من امشب، گریزان از ادا و اطوارهای سنتهای مدرنیزم! و جست و خیزهای"هیأت کانگوروهای متوسل به اسب حضرت عباس" به کامپیوترم پناه آورده ام  و دوباره میجویمش....هرکس نشانی از او دارد به من هم ندایی بدهد.

 

چنلی بل   chanlibel-59@yahoo.com