ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

آمار قبول شدگان دانشگاه شهرستان نقده

طبق اعلام منابع رسمي آمار قبولي دانش آموزان شهرستان نقده در دانشگاههاي کشور، در سال 83-82، 38 درصداز کل دانش آموزان بوده است.

از 850 نفر دانش آموزي که امسال در امتحان کنکور کارشناسي شرکت کرده­اند حدود323 نفر در دانشگاههاي کشور پذيرش شده­اند که 103 نفر آنها در رشته رياضي­وفيزيک(کل دانش آموزان رياضي:207 نفر)و 90 نفر در رشته تجربي(کل دانش آموزان تجربي: 300 نفر) و 130 نفر آنها در رشته علوم انساني(کل دانش آموزان: 343 نفر) مشغول به تحصيل بوده­اند.

11/20 درصد دانش آموزان در دانشگاههاي دولتي سراسري و16/13 درصد در دانشگاه آزاد و7/4 درصد در ساير مراکز آموزشي پذيرفته شده­اند.

از بين 108 نفرقبول شده در دانشگاههاي سراسري، بالاي 90 درصد در دانشگاههاي پيام نور واحد نقده و ساير شهرستانهاي استان قبول شده­اند و درصد بسيار کمي به دانشگاههاي مادر کشور راه پيدا کرده­اند که خيلي کمتر از سهم نظري شهرستان در دانشگاههاي مادر است.

طبق آمارسالهای اخير، آموزش و پرورش شهرستان نقده عملکرد خوبی نداشته است.

متعاقبا" اسامي رتبات برتر اعلام خواهد شد.

 

¤


 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

                                             بسمه تعالی                            عزيز نجف پور

 

يادم هست يک ماه پيش که نقده بودم با يکي از دوستانم به نام رضا... که  او هم در تهران تحصيل ميکند، در مورد وضعيت دانشجويان نقده­اي که در شهرهاي ديگر درس مي­خوانند، صحبت ميکردم.

من و رضا خاطرات مشترکي را درسالهاي 76-80 در دانشگاه اميرکبير داشته­ايم و از نزديک با سختي ها و غربت و آشفتگي اجتماعي كلان شهرها و گمگشتگي درسيستم پيچيده شهرهاي بزرگ، آشنا بوده­ايم و از نزديك با خيلي از کساني که با هوش و استعداد بالا توانسته­ بودند گوي سبقت را از دست "رقباي مرکز نشين" خويش بربايند و علي رغم تفاوت وحشتناک سطح امکانات و منابع آموزشي و فرهنگي، قدم به عرصه دانشگاههاي کشور بگذارند، همنشين بوده­ايم.

يادم است سطح امکانات و معلميني که ما به عنوان يک گروه رياضي در سال 75-76 در دبيرستان "آزادگان اسلام" داشتيم، با تعاريفي که بعدها از وضعيت مدارس هم دانشگاهي­هايمان شنيديم، از زمين تا آسمان تفاوت داشت. اكثر معلمين بار علمي كافي نداشتند و اگر هم داشتند انگيزه درس دادن نداشتند. منابع آموزشي بسيار محدود بود و دانش آموزان بدبخت نمي­دانستند كه چه بخوانند و به كه مراجعه بكنند و سوالاتشان را از كه بپرسند!

البته، اين مشکل‌ٍ اکثر بچه شهرستاني ها بود و اکثر آنها تحت شرايطي نامساويتر، با رقيبان مرکزنشين خويش رقابت کرده بودند و توانسته بودند با زحمت خيلي بيشتر و اتلاف وقت زيادتر از سايرين قدم به دانشگاههاي كشور بگذارند و در اين بين چه استعدادها و روحهاي زحمت كشي كه به بن بست برخورد مي­كردند و از حركت باز مي­ايستادند و كسي نبود كه كمكشان بكند.

 ولي اين تازه اول ماجرا بود!...

ما شاخ غول کنکور را شکسته بوديم و قهرمانانه با نيم نگاهي به آينده خود، قصد اعاده حقوق پايمال شده خودمان و تمام دوستانمان را داشتيم که ناعادلانه، به علت توزيع نامتقارن امکانات و ثروت و قدرت، از آسمان توانمنديهاي خويش عقب رانده شده بودند! و به خودمان و دوستانمان نويد آينده­هاي بهتر و پرشکوهتر را مي­داديم...اما ! اما غافل از اينکه اژدهاي شهر تازه دندان تيز کرده و بر اندك داشته ما هم طمع كرده است و بنا بر آن دارد تا خون ما را بمكد!.... مايي که قصد داشتيم خون بي عدالتي را بريزيم و بر کنگره­هاي کشور بيرق رشد و سازندگي و پيشرفت را بياويزيم!

بگذريم...

گذشته ها ديگر گذشته است و آينده هم هنوز در راه است و آنچه اهميت دارد حال است و ما با عبرت از گذشته و نگاهي به آينده بايد حال را بسازيم! که آينده هم نتيجه و ساختة حال است....

در يك نگاه كلي، فضاي فرهنگي- اجتماعي – اقتصادي – سياسي کشور را مي­توان به دو قسمت تقسيم كرد:

الف: تهران و تعداد محدودي از مراکز استانها

ب: تعداد زيادي از مراکز استانهاي ضعيفتر و بقيه شهرستانها

که هر کدام از اين دو گروه را ميتوان متناسب با شاخصه­اي ريزتر و دقيقتر به زيرگروههاي متعددي تقسيم کرد.

از آنچه از رويکرد کلان فرهنگي و اجتماعي ما بر مي­آيد و نتيجه آن در حکومت متجلي ميگردد، اينگونه ميتوان فهميد که مخاطب اصلي دولت، گروه الف می­باشد و گروه ب چون طفيلی بر سر خوان نعمت مهيا شده برای گروه الف حاضر می شود!. دولت برای فضاسنجی و آسيب شناسی جامعه و همچنين برنامه ريزی برای تغذيه جامعه، از نمونه آماری تهيه شده از گروه الف استفاده می­کند که حتي در اين گروه هم سهم تهران خيلي بيشتر از سايرين است و شهرهاي ديگر بدون توجه به زمينه­ها و فرهنگ و بافت و نيازهاي مردمشان، فقط مي­توانند نظاره­گر حركت سيل­آساي مركز باشند كه اندك توجهي به اقتضائيات بومي آنها ندارد.

 بنده در طي مقاله­اي که در ارمغان آذربايجان نوشتم، عرض کردم که شهرهاي کشور به مستعمره تمام عيار تهران تبديل شد­ه­اند و بهتر است به جاي استفاده از نام ايران، از عبارت تهران و حومه استفاده بگردد!

ساکنين مناطق گروه الف در يک فرهنگ و نظم اجتماعی­ای می­زيند که در مسير برنامه­ريزی­های دولت قرار دارد و از آداب معاشرت و فرهنگ فردی و خانوادگی و اجتماعی­اي که توسط رسانه­های جمعی نهادينه می­شود، گرفته تا سيستم اشتغال و اقتصاد و حقوق و مدنيت، همه و همه از لحاظ زمانی و رتبی  با برنامه­ريزی دولت هماهنگی و ارتباط بيشتری نسبت به گروه ب دارند.

در اين بين افرادي كه به گروه ب تعلق دارند دو راه بيشتر پيش رو ندارند:

اول: اينكه از تمامي اين امكانات و زمينه ها چشم بپوشند و به فضاي كوچك خانوادگي و يا منطقه اي خود اكتفا بكنند و از سهم خود در جريان كلان حركت كشور به سمت آينده چشم بپوشند.

دوم : تحت تاثير برنامه هاي يك بعدي حاكميت از اصل و ريشه و شهر و حتي از خانواده خود ببرند و خود را به جريان جديد شكل گرفته بسپارند...البته بدون حفظ ماهيت و دارايي هاي قبلي!

نگاهي به وضعيت دانشجوياني كه از شهرهاي كوچك به شهرهاي بزرگ، خصوصا" تهران مهاجرت مي كنند مويد اين ادعا است. و  البته كمتر كسي پيدا مي شود كه راه اول را در پيش بگيرد و اكثرا" شهرستاني ها با انكار ماهيت قبلي خود و با فراموش كردن و دور شدن از گذشته و خاطرات و پايه هاي فرهنگي_شخصيتي خود، دل و روح و فكرخود را به مظاهر فرهنگ يك بعديِ مسلط مي سپارند و عملا" تاريخ تولدشان را از لحظه ورود به آن شهر بزرگ می­نويسند!.

اين افراد دچار شديد ترين تضادهاي روحي _ شخصيتي مي شوند و عملا" نمي­توانند بر استعدادها و قواي خود مديريت بكنند و اين يعني ضعيف شدن و شكست خوردن و عقب نشيني كردن در مسابقه­ها و رقابتها با هم سن و سالن خود!

بالا بودن آمار افسرد­گی و افت تحصيلی در بين دانشجويان شهرستانی که عموما" خوابگاهی هستند، مطمئنا" که بی دليل نيست و ضربه های روحی­ای که به اين دانشجويان وارد می­شود عموما" تا آخر عمر روحشان را اذيت می کند و آزارشان می دهد.

اکثر اين افراد هم  بعد از اتمام تحصيلات به شهرهای خود بر نمی­گردند و جذب مراکز فرهنگی_سياسی_اقتصادی شهرهای بزرگ، خصوصا" تهران می­گردند.يعنی عملا" نخبگان شهرهای کوچکتر با مکانيزمهای مختلف از شهرهای خود بيرون کشيده شده و به حلقه­های توليد شهرهای بزرگ می­پيوندند.

اينگونه است که شهرهای کوچکتر روز به روز ضعيفتر و عقب مانده­تر و خالی از افراد نخبه می­گردند و شهرهای بزرگ، خصوصا" تهران، مالامال از متخصصين و نخبه­گانی می­گردد که محل مناسب و جذابتری از شهرهای بزرگ جهت استفاده از توانايی­ها و استعدادهای خود و تامين مالی خويش پيدا نکرده­اند.

در اين بين، آن چيز که فراموش می­گردد، آن پيرزنی است که بعد از گذر عمر، نياز به کمک دختر يا پسر جوان­اش دارد که ديروز به واسطه زحماتش پرورش يافته و رشد کرده­ است.

ديگر کسی به اين نکته نمی­انديشد که چگونه می­توان محصولات کشاورزی آن پيرمرد چغندرکار يا باغدار را ارتقا داد و يا از دست دلالان بی­وجدان نجات داد! و يا چگونه مي­توان براي فرهنگ و تاريخ وآداب مردم سلدوز فيلم ساخت و يا قصه نوشت و از گرگي كه در شبي در دامنه كوه سلطان يعقوب به گلةگوسفند مشهدي حسن حمله كرد و برة زيباي سولماز را كه مهربانترين مونسش بعد از پدر و مادر به حساب مي­آمد، با خود برد، حكايت كرد. و يا اينكه از شبهاي سرد ولي گرم از محبتِ زمستان عجملو حكايت كرد كه بچه­ها دور مادر جمع مي­شدند و از عشق و زيبايي، قصه­ها مي­شنيدند!

و يا از نحوه آموزش درست دانش­آموزان دبيرستان آزادگان اسلام يا امام خميني سخن راند و براي اصلاح سيستم آموزش در مدارس دخترانه شهرستان طرح ارائه كرد.

داستان اين سرزمين، حکايت از مردان و زنانی دارد که به علت بی­مبالاتی و بی عدالتی و بی تقوايی به هرز می­روند و نمی توانند نقش خود را در جامعه به درستی ايفا بکنند و حكايت از واقعيتهايي دارد كه فراموش مي­شود و انكار مي­گردد و حكايت از دردهايي دارد كه درمان نمي­گردد و از استعدادهايي كه شكوفا نمي­شود و از زيباييهايي كه ديده نمي­شود و فراموش مي­گردد....

هر ذهن بيدار و هر روح حساس با اين درك كلي از روح مسائلي كه ذكر شد، امكان دارد  با سوالاتي از قبيل سوالات زير مواجه ­گردد :

 چگونه مي­توان از استعدادهاي بومي هر منطقه در جهت رشد و تعالي آن       منطقه استفاده كرد؟

چگونه می­توان اوضاع را سامان بخشيد و خنده را بر لبان مردمان محروم و نيازمند جامعه هم کاشت؟

چگونه می­توان از به هرز رفتن اينهمه سرمايه جلوگيری کرد؟

 و چگونه و هزاران چگونه ديگر!

مطمئنا" اولين کاری که بايد انجام بگردد ايجاد يك بيداری اجتماعی است و اين رسالت بر دوش آنانی است که دردها را می­بينند و از زيادتی آنها احساس تألم می­کنند.

بايد دوشادوش همديگر و به همراهی و همفکری و همياری همديگر به جنگ مشکلات رفت و در جهت زدودن آلام کلان و جزئی جامعه اقدام کرد.

من فکر می­کنم که اين رسالتی است که نه تنها جوانان سلدوز، بلکه همه جوانان کشور بايد بر دوش خود احساس کنند و بدون ترس از مشکلات و احتمال اشتباه و ...  وارد اين گود بگردند و در راستاي خيزش فرهنگي_اقتصادي_اجتماعي گام بردارند.

به اميد آن روزکه جوانان ما با ديدی نافذ مسووليت خود را دريابند!

                                                                                    ان شاءا...

 

 ¤