ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳  کلمات کلیدی:
 
 
بسمه تعالی
 
مردم سلدوز فطرتی بیدار دارند                                                  ع.ن
 
اين نکته را با اندک مروری بر فرهنگ اين مردم می توان متوجه شد.
تاريخ سلدوز، همانقدر که ما شنيده‌ايم و همانقدر که از آثار بر جای مانده از در و ديوارش بر می‌آيد، مملو از نشانه‌هايی است که بر راستی جمله مذکور صحه می‌گذارد و پرنده وحشی احساس را در ميان کوچه‌ها و باغهايش به پرواز در می‌آورد تا از آن بالا به جستجوی خویش بپردازد و همچون مرحوم شریعتی، شايد که کویر خود را بیابد... .
هنوز هم که هنوز است چمنزارهای اطراف گدار، که زمانی محل اتراق گله‌ها و گوسفندان بود، صدای چوپانان و زنان و کودکان را در خود زنده نگه داشته است و همچنین صدای بره ای نگران را، که در هیاهوی گله از مادر جدا افتاده است و وحشتزده به دنبال مادر می گردد.
هنوز هم که هنوز است در اواخر اسفند ماه، گلهای نوروزی از میان گل ولای چمنزارها سر بر می آورند و فرا رسیدن بهار را مژده می دهند.
هنوز هم که هنوز است خرداد ماه که می شود شبانگاهان صدای قورباغه های دشتهای اطراف شهر، با نسیم همراه می شود و حس لطیفی را که نمی دانم اسمش را چه بنامم، ایجاد می کند.
هنوز هم که هنوز است صدای بایاتی ها و لالایی هایی که مادران بر گوش فرزندانشان می خوانند، به گوش می رسد و محرم که می شود صدای نوحه ها ی سوزناک از کوی و برزن بلند میشود.
راستی...
عید نوروز امسال با محرم مصادف گشته بود و اینگونه بود که ما هم عید گرفتیم و هم بر حسین(ع) گریستیم...
شب چهارشنبه سوری که شد کسی آتش روشن نکرد و کسی ترقه ای نترکاند و کسی فریادی نکشید.
روز آخر سال هم ، همه به خیابان آمده بودند تا لباس نو بخرند ولی همچنان سیاهی پیراهن عزای حسین به چشم می زد و آن اندوه و حزن، حتی از زیر چهره های خندانمان رخ می نمود و فریاد مظلوميت حسین(ع) را بر عرش می نشاند.
خیابان امام پر جمعیت بود . جمعیتی که هم می خندید و هم می گریست...جمعیتی که هم روشن از امید به فرداها بود و هم، محزون از آه سردی که از بابت پرپر شدن گلهای تازه شکفته کربلا در سینه شان حبس گرديده بود.
چه بگویم....فطرت اگر بیدار باشد همه چیز را می فهمد ...هم عید نوروز و سرور و بهجت و دامنه کوه سلطان یعقوب را و هم محرم و امام حسین(ع) و کربلا را....
امسال هم مادرم مثل سالهای قبل سفره هفت سین پهن کرده بود ولی به جای شیرینی ونقل و نبات،مقداری حلوا پخته بود و بر کنار آینه و ماهی گذارده بود و یک "سین" دیگر از حروف کلمه ((ح س ین)) را به هفت "سین" افزوده بود تا شاید خانم زهرا(س) هم بر کنار این سفره معرفت ما حاظر بشود و عطر و جودش فضای خانه مان را پر کند و تا شاید اندکی ، از سیاهی های درونمان را بزداید و به سفیدی عشق و حقیقت پیوند بزند.و اینگونه بود که هنگام تحویل سال، نه کسی به ما گفت که به جای پیراهن سفید بهجت و سرور، سیاهی عزا بر تن کنید و نه کسی به ما گفت که به جای شادی و خوشحالی، بگریید، بلکه... ناخودآگاه اشک گرم بر صورتمان جاری می شد و همچون باران بهاری که فروردين ماه زمين بيجان را حيات می‌بخشد، روح سنگينمان را جانی دوباره می بخشِد.
((می گویند بعد از واقعه کربلا حضرت زینب(س) مدت زیادی عمر نکرد و در این مدت کوتاه هم مریض احوال بود . او را پیش طبیب بردند .طبیب بعد از روءیت خانم از اطرافیانش پرسید که: چه مصیبتی بر سر این خانم آمده که اينگونه شده؟...بیخود وقتتان را تلف نکنید.سنگینی غمهایش دیگر کار خودش را کرده... این خانم "دق"کرده...بهتر است او را در این روزهای واپسین عمر به مجاورت باغی، بستانی، درختی، چیزی ببرید تا اندکی آرام بگیرد.
وا را بر کنار دری بردند که به سوی باغی پرگل باز می شد... خانم در باغ را باز کرد و تا چشمش به گلستان گلهای معطر افتاد همان دمِ در بر زمین نشست و آهی سوزناک کشید و گفت که من هم باغی به این طراوت داشتم ...من هم گلهایی به معطری این گلها داشتم...من هم ...من هم... و سيل اشک بود که از چشمانش سرازير می‌شد.))
محرم که می شود ما نه به خاطر افسرده گی و یا جزع و فزع، بلکه به خاطر شدت عشق و علاقه ای که به زیبایی و منشا زیبایی و به سمبل زیبایی یعنی حسین(ع) داریم و بخاطر گلهای معطری که در خشکی صحرای کربلا بر روی خاک تفتیده آن خشکیدند و آتش گرفتند، بهاران که می شود همچون زینب(س) در پشت دروازه بهار زانوانمان بر زمین می خورد و انداممان به لرزه می افتد.
و این، نه افسرده گی، بلکه نشان از اوج حیات دارد.
و این، نه ناراحتی و غم ، بلکه اوج شادابی و نشاط روح است.
و این، نه دلمرده گی ، بلکه اوج طراوت و لطافت درون را نشان می دهد.
و اینگونه است که ما هر سال محرم را به اشتیاق محرم سال بعد مشایعت می کنیم.
 
سال نویتان مبارک،  عزاداریتان مقبول.
 
#