ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

بسم رب الشهداء و الصديقين                                                              ا.م

شهيد،واژه‌ای که در گمشده ترين گم‌گشتگی هايم هم تمام وجودم را می لرزاند و مرا غرق انديشه و تعقل ميکند و روح آلوده‌ام را که در ميان شعله‌های گناه می‌سوزد،اندکی آِرام ميکند و به تامل و به تامل و و توجه وا می‌دارد...

من در مورد شهيد کلانتری هيچ نمی‌دانم  فقط جز فيلم مستند کوتاهی که آن را هم اتفاقی ديدم.

نمی دانم چه حسی بود که به من دست داد طوری که با او خيلی احساس نزديکی کردم ... شايد به خاطر اينکه اهل ديارم آذربايجان بود!

نمی دانم اين چه بويی است که در کوچه پس کوچه های شهرمان خفته است که که تمام ساکنين اش را عطر آگين و از ديگران متمايز نموده است.

باغ های انگور که سرشار از خدا و عرفانند و فرهنگی که علی‌رغم ضعف ها و نقص هايش، مملو از زيبايی و لطافت فطری است و کوههای بلندش که وقتی ترانه حيدربابا در ميانش می‌پيچد، هوش از سر هر عاقلی می برد وهر روح خسته‌ و در مانده‌ای را  به عرفان و آرامش و زيبايی پيوند می‌دهد.

آذر بايجان فرهنگی پر از عشق و سوز دارد... نمی گويم که در ديارش زشتی راه ندارد و يا گناهی صورت نمی پذيرد و يا فسادی رخ نمی دهد، نه! ولی می توانم ادعا بکنم که رگه هايی از نور و حقيقت در ميان باياتی ها ولالايی‌های زنان و مادرانش خفته است که برای آن کس که می خواهد خوب باشد، کافی است تا هدايت‌اش بکند.

آذر بايجان همه چيز دارد... از کمونيستهای مرتد و جاهلان بی‌دين و جامد گرفته تا عاشقان و دلباختگانی چون شهيد کلانتری.