ایران یک "کل" است و اجزای آن، فرهنگهای متکثر ایرانی هستند
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هویت ایرانی ، هویت ترک ، توهین به اقوام

 

به نقل از وبلاگ آیدین:

 

جامعه ایران مجموعه ای هزارپارچه است که توسط تارهای پراستقامت هویت مشترک ایرانی به هم پیوند یافته است. به شکلی که هر پارچه آن قسمتی از "کل" فرهنگی اش را تشکیل می دهد و اگر یکی حذف شود هم ماهیت  آن "کل" تغییر خواهد کرد و دیگر نمیتوان بدان ایران گفت و هم اجزای آن هویت خود را از دست خواهند داد. این تصوری است که من دارم و البته برخی از مسوولان جمهوری اسلامی و باز البته اکثریت تجزیه طلبهای از آن غافلند.

در این بین متاسفانه افرادی پیدا می شوند که به خود جرات داده و با شعار دفاع از هویت قومی ، به این هویت جمعی مشترک توهین کرده  و ناسزا می گویند ... و نمی دانند که چه خیانتی به هویت قومی خود می کنند... و شاید هم میدانند و هدف دیگری دارند...الله اعلم

این کاریکاتوری است که با این تیتر (مستند راز بقا: به پایتخت وحشی وحشی وحشی ایران خوش آمدید)توسط تجزیهطلبان ترک انتشار یافته است...

من به عنوان یک ترک هویت طلب ایرانی که البته شدیدا هم منتقد سیاستهای فرهنگی جهموری اسلامی در قبال قومیتها هستم، از ایشان بیزاری می جویم...

هویت ترکی من با هویت ایرانی من درهم تنیده است... ایران مال من است و مال همه قومیتهای ایرانی


 
گادار
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: گادار ، آقابیگلو ، سلدوز ، نقده

بو ایکی عکیزی 1385 ایلینده گادار دان سالمیشام:

تازاقالا کورپوسو

آقابیگلو آداسی


 
هر دو بار هم دیر شد!
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ساجد رکاب ، سقوط بوئینگ727 در ارومیه ، حادثه ارومیه

به نقل از وبلاگ آیدین

هر دو بار هم دیر شد!

ساجد خواهرزاده من بود، گفتم "بود" چونکه از یکشنبه هفته گذشته دیگر نیست...ساجد از بچه گی مثل سایر نواه های پدرم در خانه پدری ام لولیده و  بزرگ شده است و برای من و  بقیه خانواده ام، با برادرم "حسین" فرقی نداشته است. کودکی اش با دوران"جهادگری" پدرش عجین شده که از سردشت و پیرانشهر گرفته تا بوکان و مریوان و تکاب را با لندرور و لودر و بولدوزر "جهاد سازندگی" طی می کرد تا پل و جاده و سد بسازد و به روستاهای محروم آذربایجان غربی آبرسانی کند. آن دوران، دوران سختی بود و هر روز خواهر بیچاره ام با بچه هایش منتظر بودند تا خبر "شهید" شدن مرد خانه شان را توسط "عمله استعمار" که خود را دموکرات می نامیدند، بشنوند. ولی تقدیر این بود که اینگونه نشود و رنج "بی پدری" به رنج "دوری" اش اضافه نگردد.

ساجد خوب بود و صمیمی ... من با او کلی در میان یونجه زارهای باغ پدرم دویده ام و هنگام بهاران در کرانه رود "گدار" گشت و گذار کرده و "بایرام  گلی" چیده و خوشحال و مسرور به آسمان بهاری سلدوز نگریسته ام و چه تابستانهایی که در جمع بچه ها، بشقاب به دست در صف "آیران آشی" مادرم ایستاده ام...

بچه که بود با دوستان کوچه شان هیاتی درست کرده بودند و ایام محرم طبل و سنج میزدند و بعد ظهر عاشورا این نوحه را می خواندند که: « عمه جان چیراغی یاندیر...منی خیمه ده دولاندیر...آخداریم تاپیم بابامی...اونا گؤرسدیم یارامی»

من چند سالی از او بزرگتر بودم و به همان میزان هم قلدرتر و پخته تر و او هم، خوب بود و صمیمی...

بعدها که دست تقدیر مرا به تهران و دانشگاه رهنمون کرد، آنها را به ارومیه کوچاند و در همانجا بود که ساجد "غربت" را درک کرد و غربتش وقتی تشدید شد که خواهرش، که همدمش بود و محرم اسرار شبانه اش، به آسمان پر کشید و روح حساس برادر را به سوز و تامل واداشت... که این چه سری در عالم است که خوشی ها و عزیزان را می گیرد و بزم عیش را ناتمام می گذارد؟ و اینکه، به آسمان آبی و خوشرنگ بهاری کرانه رو گدار باید اعتماد کرد یا به غروب غم انگیز مزار "خواهر"؟...

مضمون این حرفها را شبی که هردو به خانه پدری ام در نقده رفته بودیم به من گفت و من در عمق نگاهش تلاطم دریای روحش را می توانستم ببینم .

فشار این سوال جستجوگرش کرده بود و برای همین هم به همه جا سرک می کشید و در هر چیزی تامل میکرد حتی اگر کیف سامسونت و جعبه نوارهای کاست من باشد...البته همیشه نگران بود که من سر برسم و دعوایش کنم... .

آن روز ذوق زده و بدون هیچگونه واهمه ای از مواخذه من که چرا بر سر وسایل شخصی ام رفته است، در حالی که هدفون واکمنم را به گوش زده بود به پیشم آمد و از من خواست که کاست موسیقی فیلم " Von Karche bis Rhein" را چند وقتی از من امانت بگیرد و من از برق چشمانش یکه خوردم و عید سال بعد که دوباره در خانه پدری ام دیدمش از "غربت" سعید "کرخه" برایم حرف زد و من می توانستم بفهمم که دارد غربتش را با غربت "بسیجی یان مظلوم خمینی" تحلیل می کند و سوالش را اینگونه پاسخ می دهد که : زمین سیاره رنج است. خوشی هایش با ناخوشی ها و شادیهایش با غمها و لذتش با ناراحتی آمیخته است... .

وقتی فهمید که کلی فیلم مستند دفاع مقدس را با خود آورده ام تا در فرصت تعطیلات ببینم مشتاقانه همراهم شد و در یکی دو هفته ای که در نقده بودم در کنارم کز می کرد و در صحنه های پر رمز و راز کربلای ایران غور می کرد و احیانا به همان "جستجو"یش ادامه می داد... تا اینکه بالاخره بغش شکست و بر مظلومیت نوجوان شهیدی که خنده کنان به سمت بهشت میرفت گریه کرد. بچه باحیایی بود ...از طرفی دلش می سوخت و نمی توانست جلو گریه اش را بگیرد و از طرفی دیگر خجالت می کشید که من گریه اش را ببینم...

ظاهرا جستجویش به نتیجه رسیده بود و بعدها هرچند ماه یکبار که می دیدمش کلی در مورد انقلاب و جنگ و عاشورا و شهادت برایم حرف می زد و شکوفا میشد. و ظاهرا همین هم به سمت کار هنری کشاندش و در نهایت طراح کامپیوتری شد.

از سه چهار سال قبل خصوصا بعد ازدواجم، دیگر خیلی کمتر می دیدمش و البته دلم هم برایش تنگ می شد ولی گرفتاری زندگی آشفته تهران مانع از این می شد که سراغش را بگیرم.

چند وقت پیش به گوشی اش زنگ زدم و حالش را پرسیدم و گفتم که دیگر وقتش شده که ازدواج کند و او هم خندید و گفت که دعایش کنم من هم گفتم آیات اول سوره نور را بخواند و او باز هم خندید...

جمعه هفته قبل به ذهنم خطور کرد که دوباره زنگ بزنم و جویای احوالش بشوم و بپرسم که که با زندگی اش چه می کند ولی وقت نکردم. پس فردای آن روز، یکشنبه شب، تلوزیون اعلام کرد که هواپیمایی در ارومیه سقوط کرده است و من دوباره به یاد قرار تماسم به ساجد افتادم که وقت نکرده بودم...روز دوشنبه فرصتی پیدا کردم که تماس بگیرم... ولی دیر شده بود! چونکه ساجد مسافر آن "هواپیمای مرگ" بود.

دو سالی بود که از نزدیک ندیده بودمش ...اشک ریزان و نالان به خانه دویدم و فاطمه را مریض الاحوال همراهم کردم و تا یکبار دیگر رویش را ببینم... دلم برایش تنگ شده بود! می خواستم خودم غسلش بدهم و و وقتی آب بر بدنش می ریزم دلداری اش بدهم و بگویم که نترس دایی جان... نترس و از همان شهیدی که برایش گریسته ای بخواه که مونس ات باشد و شفاعتت کند.

ولی باز هم دیر کردم و نیم ساعت بعد خاک سپاری اش بر سر مزارش رسیدم! میخواستم بعد دو سال یکبار دیگر از نزدیک ببینمش... ولی نشد!

بر سر مزارش نشستم و تسلایش دادم و گفتم که: ساجد نترس! امیدت به خدا باشد...از همان نوجوان شهید خواسته ام که مهمانت کند و شفیعت باشد...نترس دایی جان ...نترس. و برایش قرآن خواندم و حیرت زده به پیچیدگی های این سیاره رنج نگریستم. با خودم گفتم که سختی های این دنیا عاملی است که ما را از این بی سکونی و بی قراری به در آورد و به سمت سکون و قرار "قرب الهی"رهنمون سازد. شیطان گفت که: پس سکون و قرار کرانه رود گدار چه؟ گفتم گدار هم زیبایی اش را از قرب الهی به ارث برده است... ساجد الان در کرانه رودی که حقیقت زیبایی گدار است نشسته و با آن نوجوان شهید همکلام است.

روحش شاد.

به یاد "ساجد رکاب" که به همت سازمان هواپیمایی کشور و وزیر محترم راه در حادثه سقوط هواپیمای بوئینگ727 به مقصد ارومیه جان به جان آفرین تسلیم کرد.


 
اشتباه لبی یا راز برون فتاده از پس پرده؟
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی: انیران ، اقوام ایرانی

به نقل از وبلاگ آیدین:

یادداشتی توسط عماد الدین پارسا در سایت آینده با عنوان "راه برون رفت از بحران" انتشار پیدا کرده که در فحوای آن اینگونه آمده که گویا تمام ساکنان سرزمین ایران، آریایی و از قوم پارس هستند و متعاقبا ادامه داده که اشتباهات بزرگان قوم آریایی منجر به قدرت یافتن "ترکان انیرانی" و "مغولان خونخوار و دول استعماری و بی رحم روس و انگلیس بر سرنوشت این ملت(آریایی ها!)" شده است.

واژه "انیران" در زبان فارسی میانه به معنای دشمنان سیاسی و مذهبی ایران و آیین زرتشت به کار رفته است و منظور از کلمه "ایران"، "ملت آریایی زرتشتی مذهب" می باشد و برای همین هم ترکان و عربها در ادبیات پانفارسهای جدید "انیران"ی نامیده می شوند.


 
به یاد مرحوم یوسف قهرمانپور/...عزیز نجف پور
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی: یوسف قهرمانپور ، روشنفکر وطنی

http://www.sfu.ca/~samiri/photoblog/images/goleman.JPG  در گوشه حیاط خانه پدر من بوته گل رزی خانه دارد که قریب به 30 سال از عمرش می گذرد. از بزرگترهای خانه مان نقل است که این گل حاصل پیوندی است که روزی یکی از همسایه های با محبت ما بر ساقه بته "ایت بورنو" زده است و از آن موقع زیبایی خیره کننده گل سرخ در ذهن و روح خانواده ما نقش بسته است.

آن همسایه با محبت کسی نبوده جز مرحوم قهرمانپور که گل رز حیاط خانه پدری ام همیشه نشان از محبت او داشته است و بچه های خانه ما همیشه با ذوق و عشق از محبت ان مرحوم یاد میکردند...


 
توهین به مردم ترک ایران توسط محمد خاتمی و سران اصلاح طلب
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی: توهین خاتمی به ترکهای ایران ، توهین اصلاحطلبان به ترکهای ایران

واقعا زشت و قبیح است! 

جناب آقای خاتمی با اینهمه دبدبه و کبکبه و ادعای اصلاحات و جامعه مدنی و ...با دیگر رجال اصلاحطلب مثل مجید انصاری و سایر آقایان که بعضا دو من ریش هم دارند به تمسخر و استهزای مردم ترک پرداخته اند. 

نقل است نوه امام خمینی که بچه سال بوده وقتی پیش امام لطایفی با محتوای تمسخر اقوام و مردم شهرها نقل میکرده امام ره  جلوی بچه را میگرفته تا از این اخلاق متکبرانه و احمقانه جلوگیری کند.


 
«قصه انقلاب»
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

«قصه انقلاب»

Aziz_najafpour@yahoo.com

«و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا"... »     (بقره ٣٧-٣۶-٣۵)

« و گفتیم ای آدم! خود و همسرت در این باغ سکونت گیرید و از هرکجای آن که خواهید، فراوان بخورید و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود . پس شیطان هر دوی آنها را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را بدر آورد و فرمودیم : فرود آیید، شما دشمن همدیگرید و برای شما در زمین قرارگاه است، و تا چندی برخورداری خواهید بود . پس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و خدا او را ببخشود آری! اوست که توبه پذیر مهربان است . »


 
الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله.
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی: سرود انقلاب ، الله الله

آنچیز که یک جامعه و یک ملت را شکل می دهد تجربیات تاریخی مشترکی است که احساسات تلخ و شیرینش تا عمق جانشان نفوذ می کند و نا خود آگاه به آرمان و اهدافی مشترک، ملتزمشان می نماید...


 
کشتار مسلمانان
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی: خوجالی ، غزه

"لایرقبون فی مؤمن الاًّ‌ ولا ذمة و اولئک هم المعتدون" توبه 10

من تابحال دوبار از دیدن کودک کشته شده خیلی متاثر شده ام. اولین بار آن عکسهای کشتار خوجالی بود:


 
سرخ کلاه ها!
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

پریشب صدا و سیمای جیمهوری اسلامی برنامه مستندی در باب معماری عهد صفویه پخش می کرد و بنده به دلیل علاقه زایدالوصفی که به فرهنگ ایرانی دارم با حرص و ولع تمام پای تلوزیون نشستم و غرق گچ بریها و طاقها و دیوارها و پنجره های رنگارنگ بناهای عهد صفویه ...


 
← صفحه بعد